نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
Forgotten

Forgotten


 چه کسی می گوید: قصه های شاه پریان را فراموش نکرده ایم؟

آیا یادمان می آید...

که سیندرلا فقیر بود...

و گوژپشت نتردام زشت؟




دیگر کسی نیست

اشکهایت را پاک کن...

نمی دانند تو می خندی...

باید فکر کنند که همیشه گریه می کنی...

آها...بهتر شد...

تازه داری همرنگ جماعت می شوی!!




سهراب می گفت

عینک ها را باید برداشت

شهرزاد می دانی چه می گوید؟

عینک تیره بزن

و برو

میان آدم ها

گم می شوی

آن جاست که زندگی را می یابی

در فاصله کوچک بین چشمهایت

و شیشه عینک




can you plz respect my privacy

مي دانمت...ميبينمت...لمست مي كنم...

مي دانم كسي هست اينجا...براي گرفتن دست هاي سردم...

براي شريك شدن در اشكهايم

احساس مي كنم...انرژي سرشار قلبم را

براي دوست داشتن

براي بخشيدن...براي بخشودن

اما...

انرژي عظيمي مي خواهد...بازگشت

مي خواهم مثل قبل ها بخندم

مي خواهم بدوم...

مي خواهم قهقهه ام در باد بپيچد...

اين چنين است كه زنده مي توان ناميدم

اين چنين است كه نفس مي كشم

دنيايم را خراب مكن

اين كودك من در تو هم هست

اما من انكارش نمي كنم...براي اينكه مورد قبول باشم

براي تعريف شدن در اجتماعي كه هيچي را در آن درست نمي داني

انكارش مي كني

هم مال خودت را

و هم مال من را...




دستهاييت مال منند

مي تواني آنها را به من بدهي و بروي

مي تواني آنها را به من بدهي و نروي

ميبيني؟

يك عالم انتخاب

آن وقت بگو من محدودت مي كنم!




هزار تيكه فرياد

يه چيزي شكست

همين جا توي گلويم

انگار يه تيكه چيني بود

هزار تيكه شد

سرفه كن

دارم خفه مي شم

خواستم اسمتو فرياد بزنم

فكر كردم با همون صدايي كه از گلوم خارج مي شه

تو هم خارج مي شي...از دنيام

ولي انگار راه گلوم باز شده

فرصت طلب!!

الان توي شكممي!!




I need some more to know

?Is this the place I wished to be a life ago

...or

?I made a mistake

!Nonsense

!You,yourself,are a big mistake




( از دفتر خاطرات)

وقتی آغازت کردم

کودکی بودم پانزده سال و دو ماه و بیست روزه

و حالا...ادامه ات می دهم

کودکی ام   بیست ساله

حرفهایم کجایند؟ آرزوها؟ رویاها؟

و آن هق هق معصومانه

به پای درخت سیبم که هرگز سیبی نداد...

و آفتاب گردانهایم

که به خاطر باغچه ای دیگر

محکوم به قطع شدند...

همیشه انگار بایدبخواهی و بخواهی

و دیگران بگویند: نباید...

نباید اینجا بمانیم....درخت سیب تو را فراموش خواهد کرد

نباید عاشقم باشی.....تو را فراموش خواهم کرد

نباید عاشقش شوی....صبر کن...فراموشش خواهی کرد

چه ساده

مهر فراموشی می زنیم بر دلهامان

حال آن که چه رنجها می کشد

محکوم به پاره شدن

و دو باره ساختن

و دوباره پاره شدن...

        و......

به خودت نگاه کن

مسخره...احمق!! یک مدار ساخته ای و مرتب به دور آن می چرخی...

                          آخ...سرم گیج می رود...!

همین؟

می خواهی تا ابد به سر گیجه ات ادامه دهی؟

                                                           شرم بر تو باد!

                                                                               شرم...!!




جالبه

به ارزشها می خندیم

عشق رو مسخره می کنیم

عقاید دیگران رو به هیچ می پنداربم

چه آدمهای بزرگی هستیم ما!!!

فقط فرش قرمز کم داریم و گوسفند سر بریده...




گریه نکن دختر

قول دادی

به اونی که می خوای چشم ها و دست ها و صداش رو

برای همیشه داشته باشی...

همه همینو می گن

آدمهایی می یان تو زندگیش که نگاهشون می کنه

دستشونو می گیره

 باهاشون حرف می زنه

و منو فراموش می کنه...

شهرزاد های زیادی ان تو دنیا

از من دیوونه تر

از من شیطون تر

از من شاد تر

(اسم خودمو گذاشتم شاد! هه!!)

جای من زود تر از اونی که فک کنم پر می شه...

چشمک هاش هدف جدیدی دارن

و بغلش جای آدمای دیگه اس

و منو فراموش می کنه...

آخ!

کاش که سرعت فراموشی از سرعت زمان بیشتر بود...




خسته ام

از شمردن روز هايي كه نمي آيي

از گريه كردن

از بوييدن جاي پاهايت

از شنيدن don't leave home

 از درد كشيدن

خسته ام

واقعا خسته ام...




و باز دلتنگی!

میدانم!

سالها می آیند و می روند

و من...شهرزادی پیرتر می شوم

که صفحه وبلاگش را باز می کند

و با بغض می نویسد

که دلتنگ است!

نمی دانم تا کی تو را توان خواندن دلتنگی های من است...

اما می دانم

که تا ابد...عکس سرباز مهربانم توی کیف پولم است

و سنجاق نارنجی رنگی وصل به جامدادی ام!!

و حتی بلوز آبی رنگی که نخواهم شست...!!!

این چه رسمی است آخر؟

که برایم کاری باقی نمی گذارید...

جز پشت سر قطار تک تک تان گریه کردن...




خوابي توي چشمهايم نيست

صداي تو

و نوازش دستهايت بس نبود

لالايي نفس هايت

و حسرت يكي شدن با تو

كه خجولانه در نهان مي كشمش...

راستش را بگو

فكرش را مي كردي هرگز؟




به دنبال جايي مي گردم

كه خودم را تويش پيدا كنم

و تو اي

كه مال من هستي

عجيب است!!

دل من هم عجب قابليتي دارد!!!

ميبيني؟

خنده هايت را دوست دارم!!! تا حالا فكر مي كردم كه خنده هاي دوست داشتني من بايد شكل ديگري داشته باشند!!

و بامزه تر

اين اقتضاي "تو" ي وبلاگم است!!

شايد شان نزولي را بايد!!!

و شايد هم صعودي

كه با نگاه به تو در اين فكر فرو مي روم

كه شايد تو هماني

كه در اين صعود همراهي ام خواهي كرد

مي بيني؟

عجيب است!!

شايد...شدم!!!

مي بيني؟

عجيب است!!

از به زبان آوردنش خجالت مي كشم!!




Jesus of Suburbia

I. Jesus of Suburbia

I´m the son of rage and love
the jesus of suburbia
from the bible of "none of the above"
on a steady diet of sodapop and ritalin
no one ever died for my sins in hell
as far as i can tell
at least the ones i got away with

but there´s nothing wrong with me 
this is how i´m supposed to be
in the land of make believe
that don´t believe in me

get my television fix sitting on my crucifix
the living room or my private womb
while the mom´s & brad´s are away
to fall in love and fall in debt 
to alcohol and cigarettes and mary jane
to keep me insane and doing someone else´s cocaine

II. City of the damned

at the center of the earth 
in the parking lot of the 7-11 where i was taught
the motto was just a lie
it says "home is where your heart is"
but what a shame 
´cause everyone´s heart doesn´t beat the same
we´re beating out of time

city of the dead
at the end of another lost highway
signs misleading to nowhere
city of the damned
lost children with dirty faces today
no one really seems to care

i read the graffiti in the bathroom stall 
like the holly scriptures in a shopping mall
and so it seemed to confess 
it didn´t say much
but it only confirm that
the center of the earth is the end of the world
and i could really careless

III. I Don´t Care

I don´t care if you don´t 
i don´t care if you don´t 
i don´t care if you don´t care

Everyone is so full of shit!
born and raised by hypocrates
hearts recycled but never saved
from the cradle to the grave
we are the kids of war and peace
from anaheim to the middle east
we are the stories and disciples of
the jesus of suburbia!
Land of make believe
and it don´t believe in me and
i don´t care !

IV. Dearly Beloved

Dearly beloved, are you listening?
i can´t remember the words you were saying
are we demented?
or am i disturbed?
the space that´s inbetween insane and insecure
oh therapy, can you please fill the void?
am i retarded or am i just overjoyed?
nobody´s perfect and i stand accused
for lack of a better word and that´s my best excuse

V. Tales of another broken home

to live and not to breathe
is to die in tragedy
to run, to run away to find what to believe
and i leave behind this hurricane of fucking lies
i lost my faith to this, this town that don´t exist
so i run, i run away
to the light of masochists
and i leave behind this hurricane of fucking lies
and i walked this line a million and one fucking times
but not this time
i don´t feel any shame, i won´t apologize
when there ain´t nowhere you can go
running away from pain when you´ve been victimized
tales from another broken home



امشب خیلی دلم پره

ولی راستشو بخوای حوصله نوشتن ندارم!!!

یعنی الان دوست ندارم تو واقعیت زندگی کنم

ولی از خواب دیدن هم می ترسم!!!

تو خواب همون آشغالایی رو میبینم که تو واقعیت هست

ولی خوب

هر چی باشه

یه لحظه ای هست

که خواب توی اون تموم میشه

بی صبرانه در انتظار اون لحظه ای هستم...

که واقعیت هم توش تموم شه!!!




دستت را محكم روي شكمت فشار مي دهي...

خون را مي بينم كه از لابلاي انگشتهايت مي چكد...

و آن نگاهي

كه روزگاري

آن موقع كه هردو انسان بوديم مي پرستيدمش...

به نگاهم مي دوزي

از خوشگلي چشمهايت چيزي كم نشده...شايد هنوز نرگس حافظ شهرزاد باشي

ولي...ديگر نرگس حافظ من نيستي...

پوزخند مي زنم...

و عجيبا!!!

دلم براي اين موجود رو به احتضار مي سوزد...خدا بيامرزدت!!

پشتم را به تو مي كنم...مي ترسم خاطراتم جلويم را بگيرند...

اسم زندگي ديگرم را صدا مي زني...هنوز هم بي شعوري!!! مث همان وقتها...كه...

ولش كن...

زير لب آن قدر آهسته مي گويم: خدا نگهدار...

كه نشنوي...

و مي روم...

ميبيني؟

سنگدل شده ام....




می دونی

گاهی فکر می کنم اگه خدا بودم چی کار میکردم...

مسلما خدای خوبی نمی شدم..!!! اینو خوب می دونم

ولی...به آدما یه چیزی می دادم...نه...منحرف!!! چیز که خدا قبلیه داده!!!

بهشون این اختیارو می دادم...که هرچیزی که می خوان ببینن

و از بین اون چیزایی که می بینن...هرچی رو خواستن بر دارن

لابد می گی خب این جوری آدما از این سوء استفاده می کنن...استاد!!

اما بیشتر از همه اینا...گاهی واقعا دلم می خواد یه سری چیزا رو نبینم...فکر نکن می خوام بحث فلسفی یا دینی بکنم...منظورم اینه که

چی می شد اگه یه روز چشامو وا کنم

و دیگه تو رو نبینم؟؟

فقط

قول بده نَمیری!!




every part of this fucking life

صدا را می شنوم

حتی می بینم دستت رو که دراز می کنی

بهت میگم:help

می گی خب دارم کمکت می کنم! میگی دوسِت دارم...

نمی تونی...سعی نکن اشکهامو پاک کنی...نمیخوام پاکشون کنی...مگه من اونا رو از سر راه اوردم؟

اصلا می دونی؟

میدونی چرا گریه می کنم؟

حتی نمی تونی حدس بزنی...من اینجا چسبیدم

دلم همون چیزایی رو می خواد که قبلا داشتم

زهی خیال باطل

دوباره کی بورد افتاد دست مغزم

کاش که هیچیم دست مغزم نبود...اونوقت می دونی چی کار می کردم؟

خودم رو با خیال راحت می انداختم توی بغلت

می خوام بدونم موهات چه بویی دارن...

میخوام ببینم سینه ات چه قدر نرمه

می خوام صدای نفست رو بشنوم

و حس کنم وجودت رو

اشتباه نکن...اینا عاشقانه های یه دختر مدرسه ای نیست...

فقط می خوام بدونم

آیا چیزی هست توی این دنیای لعنتی

که از جنس خواب و خیال نباشه...؟

نه...بگو....

هست؟




When I touch you I can feel you shivering

I can feel your hearrt is beating fast

We are alone in this crowded room

Oh...tonight there is something happening

And It's something that should never be

But there's a flame over you and me

and ...I can see the fire on the water

I can see the light shining in your eyes

تقريبا کلشو برای همين يه eyes آخر نوشتم...!!!

داشتم فکر می کردم اگه طرف يه روزی اينجا رو بخونه چی؟؟!!!

بعد ديدم...به ت... چپ پسرم!!!!

چون وقتی اون روز می رسه که اون 

مال خود خودم باشه...!!!